هملت عزیز ؛
می دانی چیست ؟
دیگر مدت هاست که بحث
« بودن یا نبودن »
نیست .
بحث ، مساله
« چگونه بودن است »
و بس .
هملت جان می دانی ؟
گاه به این نتیجه می رسم که تو جدا سزاوار مرگ بودی چون در احقاق حق آن اندازه بیهوده درنگ کردی که هم نابودی خود را به سرانجام رساندی و هم همه بی گناهانی که شایسته مرگ نبودند را به ژرفنای نابودی کشاندی .
بگذریم هملت جان ؛
این حرف ها دیگر نه تراژدی خودخواسته تو را جبران می کنند و نه دردی از من درمان .
می دانی هملت ؟
من و تو شباهت های بسیاری داریم . در چه ؟ عرض می کنم . من هم دقیقا همانند تو در همین چگونه بودنم مانده ام . هرچند شاید تو آن زمان تنها به یکی از این دو قطب بودن یا نبودن اندیشیده بودی ، اما مشکل اصلی تو ، همان چگونه بودنت بود که زمان گرانبهایت را صرف اندیشیدن به آن کردی و آخر هم هیچ .
راستی گفتم هیچ . می دانی ؟ آن طور که نیچه - تو نمی شناسی اش - می گفت ، زیستن در میان دو هیچ خلاصه نمی شود . راستش من مانند خرده های آینه ای هزاران تکه ، در میان هزاران هیچ گرفتار آمده ام .
این ها به تو چه ارتباطی دارند ؟
بخواهی بپذیری یا نه ، آدم های همواره مرددی مانند من و تو ، همان آینه هزاران تکه اند که در میان هزاران هیچ گرفتار شده اند . مگر مرگ تو و آنانی که دوست داشتی ، مصداق بارز همان هیچ بزرگ نبود ؟ اقرار کن که بود . ما زنده و مرده مان دربند همین هیچ های بی پایان است . هرکس که به ما نزدیک شود ، سرنوشتش تنها به هیچ پیوند می خورد و بس . مگر سرنوشت اوفیلیا همین نبود ؟ مگر او نیز به همراه تو در ژرفنای این چاه هولناک سقوط نکرد ؟
ما خطرناکیم هملت . ما و مانندهای ما برای بشریت خطرناکیم . انسان هایی مردد و درنگ گرا که تکلیفشان حتی با خودشان هم مشخص نیست ، چه رسد به دیگران . آدم هایی که سقوط می کنند و هرچند ناخواسته ، دیگران را هم با خود ، به زیر می کشند .
می بینی هملت ؟
از آغاز آفرینش هم بحث بودن یا نبودن ، مساله نبوده . رودست خورده ای . دست کم ما نمی توانیم چنین ادعایی داشته باشیم . چرا ؟ شاید چون آدم هایی مانند ما به صرف بودن ، حق زیستن ندارند ، حق به هیچ رساندن دیگران در این زندگی به هم پیوسته زنجیروار را ندارند . متوجهی چه می گویم هملت ؟ اوفیلیا را به یاد بیاور . همانی که بیش از چهل هزار برادر دوستش داشتی ، او به دلیل « بودن » تو نابود شد . حال خودت داوری کن :
" آیا صرف بودن ، دلیلی موجه برای زیستن به شمار می آید ؟ "
پاسخ من بدیهی ست که منفی ست . حق زیستن باید از ما ساقط شود . توسط خودمان . اگر ، نتوانیم حق زیستنمان را جز به صرف بودن ، توجیه کنیم . اگر همان گونه اندر خم کوچه بودن یا نبودن ، بمانیم و چگونه بودن را لحاظ نکنیم و دیگران را نیز ، در پیشگاه سرنوشت خود ، قربانی کنیم .
می دانی هملت ؟
به باور من باید به بودنی که چگونگی اش مهم نباشد ، باید بی درنگ پایان داد . شاید آن کاری که تو می بایست می کردی تا بودنت ، آن همه قربانی نگیرد .
حال من ، میراث دار تردید تو ، باید چاره ای بیندیشم . اگر توانستم با ترسیم چگونگی ، به برتری زیستن بر بودن دست یابم که هیچ ، در غیر این صورت حتم بدان که هرگز ، جنایت تو را مرتکب نخواهم شد . آن همه قربانی نخواهم گرفت و خود ، به پیشواز نبودن خواهم رفت .
راستی هملت ؛
چگونه می توان بود زمانی که چگونه در میان نباشد ؟
پاسخ می دهی ؟